درخت بی ثمر
بعد رنج خشک شدن
و در آخر هم
سوختن در آتش باغبان...
سوختن در میان باغ
در جلوی چشم همه...
- ۸ نظر
- ۲۶ مرداد ۹۱ ، ۱۶:۴۴
بعد رنج خشک شدن
و در آخر هم
سوختن در آتش باغبان...
سوختن در میان باغ
در جلوی چشم همه...
استفراغ ذهنی
استفراغی از جنس کلمات...
دلم غرق آتش شد وقتی پیکر سوخته ی مسلمانان میانمار را دیدم ، شراره هایی که پیکر آنان را سوزاند دل من را هم سوزاند ، رگ غیرتی که اوج تورمش در فتنه 88 بود امروز با دیدن این صحنه ها متورم تر شد... بیش تر از فتنه... خیلی بیشتر... تیتر خبرگزاری ها اشکم را جاری کرد ، همه جا با عدد نوشته بودند 20000 مسلمان در میانمار به آتش کشیده شدند... هزاران قرآن به آتش کشیده شدند... این تیترها تیری شدند که در قلبم فرو رفت... وقتی بودا با ترنم باران های جنگل و سبزه و الهامات دروغین سیر نمی شود رو می آورد به خون خواری... این همان بوداست و این نهایت بوداست... بودا به پایان رسیده... پایان بودا می شود خونخواری... ظلم در سایه ی مدعیان حقوق بشر انگار نه انگار مسلمانان هم بشرند... این باشد پیام من که با بغض می نویسم: پایان شما را ما رقم خواهیم زد امروز شما خونخواری می کنید ولی فردا این ماییم که به خونخواهی بلند میشویم فردایی نزدیک... بسیار نزدیک... انتقام تک تک فرزندان فلسطین ، غزه ، بحرین ، میانمار و همه ی مسلمانان را از شما خواهیم گرفت نزدیک است آن روزی که بودا و صهیونیسم بسوزند در آتشی که خودشان بپا کردند...
من فریاد را بر خودم واجب می دانم... واجب...
گفت: چرا سیاسی کار نمی کنی؟ گفتم: هنر خرج اهل بیت شود بهتر است! گفت: یعنی دین را جدا از سیاست می دانی؟! با همه ی عصبانیت رفتم گوشه ای نشستم و قلمی دست گرفتم و در توجیه دوری از فضای سیاست نوشتم:(( "" این روزها سیاست برایم شده مثل کتاب های قصه ی شب بچه ها ، همان هایی که مادران برای لالایی بچه هاشان می خوانند ، سیاست وقتی دست خوش سیاستبازانی میشود که سن سیاسی اشان به سال نمی رسد می شود لالایی... مثل اینکه سیاسیون ما بازی اشان گرفته است ، من آن سیاستی را لالایی می دانم که از دین جدا شده و بهترین توجیه هم برای این جدایی شده است تنها "مصلحت!" ))
حالا که دوباره نوشته بالا را خواندم دیدم راست یود اما توجیه خوبی برای دوری از فضای مباحث سیاسی نیست... لذا از این پس در دل این وبلاگ دوباره مباحث سیاسی را جای خواهم داد... انشاا...
پی نوشت: اگر سیدعلی نبود سیاست واقعی امروز مرده بود!
من نبودم ببینیم یعنی سنم به آن موقع قد نمی دهد ٬ دقیقا چهار یا پنج سال قبل از تولد من اتفاق افتاد ٬ پنج سال قبل از این که من بیایم تو بار سفر را بستی و چه آسان و چه راحت هجرت کردی... از اشک های چندساله ی پدرم ٬ که هروقت چهره ات را در تلویزیون می دید جاری می شدند فهمیدم چه سخت بود هجرت راحتت... من میبینم تو را ٬ آرامشت را ٬ همه گفتند امام آرام گرفت اما من چیز دیگری دیدم ٬ تو آرام بودی ٬ من تو را آرام دیدم ٬ در میان تمامی صفحات کتاب ها در میان تمامی فیلم ها و مستندها و سخنرانی ها من تو را آرام دیدم ٬ تو آرام بودی ٬ تو به ملتی که همه سردرگم مانده بودند آرامش دادی ٬ تو قلب ها را با آرامشت رام کردی ٬ من تو را آرام دیدم... توآرام بودی و آرام رفتی... آرام... ای امام من ٬ راه تو را همچون خودت با آگاهی تمام و آرامش ادامه خواهم داد و قول من باشد به تو ای روح خدا که اگر رهبرم سرم را بخواهد آرام زیر پایش میگذارم... راستی چقدر شبیه توست... آرام و متین...
مانده بودی اعتقاداتت را با چه دار بزنی ٬ طنابی بهتر از زبانت پیدا نکردی... زبانت را کردی طناب دار اعتقاداتت... البته شک دارم که اعتقادی هم در کار بوده باشد... نه مطمئنا نبوده!
*** وقتی امثال این خواننده کثیف به ساحت مقدس اهل بیت توهین می کند و هیچ کس کاری نمی کند باید... بگذریم... آقایان سنگ بازار سکه و طلا را به سینه می زنند غافل از این که طلای ناب اهل بیت اند... .
پس کی قرار است این بیداری اسلامی در وجود خودمان برپا شود... والسلام
پی نوشت:* قابل توجه آقایانی که می گویند چرا بعد از هزار سال هنوز سنگ اهل بیت را به سینه می زنید؟ چرا مجلس روضه می گیرید؟... جواب شما همین باشد که تا وقتی یزیدها زنده اند ٬ کربلا در جریان است... و این یعنی هر روز عاشوراست... باور نمی کنید از دشمن بپرسید که هنوز بعد از هزارسال هجوم می آورد با زبانش به قصد تخریب اهل بیت و توهین می کند به ساحت مقدس ایشان...
نقطه ی رهایی همان جایی ست که دیگر انسان از وابستگی ها ، دلبستگی ها و عشق های کزایی خسته می شود ، همان جایی ست که چیزی از درون و از قلبش فریاد می زند که تو کیستی؟ ، این دلبستگی ها و این زندگی برای چیست؟ ، قلب فریاد می زند عشق حقیقی کجاست؟ ، عشقی که سیراب کند قلب خشکیده را... . نقطه ی رهایی همانجایی ست که این پرسش ها شروع می شوند ، هجوم این پرسش ها ذهن را به خود مشغول می کند که واقعا من کیستم؟ ، آری من کیستم؟ ، خسته و سرخورده از این عشق ها از این دلبستگی ها ، از این زندگی تکراری ، من کیستم؟ ، اینجا نقطه ی رهایی من است ، اینجا احساس حقارت می کنم وقتی خود را زیر علم حسین می بینم ، وقتی خودم را میان روضه ی حسین می بینم ، واقعا من کیستم؟ ، آیا عشق حسین با عشق دیگر در یک دل جمع می شود؟!. من همان وابسته ی اسیرم ، پس در میان محفل آزادگان چه می کنم؟ اینجا نقطه ی رهایی ست ، اینجا هیئت حسین است ، اینجا همانجایی ست که سوالات برای من مطرح شدند ، من کیستم؟ ، اگر همان انسان وابسته ی به دنیا هستم پس در این محفل چه می کنم ، در میان این شورها و همهمه ها و ناله ها چه می کنم؟ ، برای چه ناله می زنم؟ ، من که سنگ دنیا را به سینه میزنم پس اینجا چرا برای حسین سینه می زنم؟ ، من کیستم؟ برای چه آمده ام؟ چه کسی مرا به اینجا کشانده است؟ ، اینجا نقطه ی رهایی ست ، آیا او خواسته تا مرا از این بندها رها سازد؟. من هستم ، در اینجا ، درمیان سینه زنان و نوکران تو ، اینجا همان نقطه ی رهایی از بند دنیاست ، پس تکلیفم را روشن کن ، دست من را هم بگیر تا بدانم کیستم؟ تا بدانم آخر نوکرت هستم یا نه حسین...
از فکه که آمدم همه برایم غریب بودند... همه چیز در این شهر رنگارنگ عجیب بود... غریب بود... رابطه ها آن رنگ و بوی رابطه های فکه را نداشت... آنجا همه او را می خواستند و رضایت او را اما اینجا همه یکدیگر را می خواهند و رضایت همدیگر را... آنجا لازم نبود اسمت را بدانند همین که خادم الشهدا بودی برایشان کافی بود تا محبت هایشان را پای تو بریزند تا احترامت کنند ، شاید 7 یا 8 سال از من بزرگتر بود وقت خداحافظی دست مرا بوسید و گفت دعا کن مرا... اما اینجا از ترس این که مسخره شوند نام ها را عوض می کنند... ولی دل هایشان همان مرداب هایی ست که انسان های دیگر را به کام مرگ می کشاند... مردم اینجا دل مرده اند... اینجا تا جلویشان خم و راست نشوی تا دستشان را نبوسی برایت کاری نمی کنند... اینجا دارالغرور و نام ورودی این شهر باب الجهنم است... اینجا رابطه ها را به ناچیز ترین بها می فروشند... اینجا سرطان شک به جان رابطه ها افتاده است... اینجا اولین مضنون پرونده صمیمی ترین دوست است... و اما آنجا بهشت بود و باب ورودی اش باب الحسین نام داشت... آنجا اگر مراقب بارت نبودی دیگری از تو آن را می ربود و می گفت اینجا مسابقه ی ثواب دزدی ست... آنجا سابقون مقرب تر بودند و همه به دنبال سبقت تا مقرب باشند... و اما اینجا همه دنبال این هستند تا بارشان را بردوش دیگران بگذارند اینجا سبقت ها در هوس هاست و.... اینجا... و اما آنجا همه چیز رنگ داشت آن هم رنگ خدا ، رابطه ها ، زمین ، آسمان ، آدم ها و... آنجا همه چیز رنگ داشت و تنها رنگ خدا... وقتی از فکه آمدم دیدم اینجا هرکس رنگ و بوی خدا را بدهد مقصر است... مجرم است... تقصیر کار است... محکوم است... و انسان هایی که غرق در مرداب های غرور و تکبر خویش تن هستند تو را کافر و نامرد می خوانند... تو را... نمی دانم... قرار بود دل را چاهی کنم تا حرف هایم را درونش بریزم اما چاه عمق دارد که دل من ندارد ، چاه صبر دارد اما دل من ندارد ، چاه لال است اما دل من نه... نه... نیست... می نویسم برایش تا بداند که نمی فهمد مرا... نه او و نه امثال او... بداند او را برای حسین می خواستمش اما حالا... حالا حسرت می خورم از سرمایه های از دست رفته... دوستش داشتم برای حسین اما حالا او که رنگ و بوی این شهر را گرفته مرا متهم می کند... متهم به این که تو رنگ و بوی مردم را گرفتی و نمی بیند که تا کجا در مرداب های این شهر فرورفته... دلم به حالش نمی سوزد... نه... نمی سوزد... به حال هیچ کدام از مردم این شهر نمی سوزد ، دلم فقط به حال حسین زمان می سوزد که هنوز منتظر است... منتظر...
امیر - چهارشنبه 9 فروردین 91